الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

423

إحياء علوم الدين ( فارسى )

پس اوّل موحد است به مجرد زبان ، و آن صاحب خود را در دنيا از تيغ و نيزه نگاه دارد . و دوم موحد است به معنى آن كه مفهوم لفظ آن را به دل اعتقاد كرده است ، و دل او خالى است از تكذيب بدانچه دل بر آن منعقد است . و آن عقده‌اى « 27 » است بر دل كه در آن انشراحى و انفساحى « 28 » نگشايد ، و ليكن صاحب خود را از عذاب آخرت نگاه دارد ، اگر بر آن وفات كند و عقدهء آن به معصيت ضعيف نشود . و اين عقده‌ها را حيلتهاست « 29 » . كه مقصود به آن ضعيف گردانيدن و گشادن « 30 » آن است ، و آن را « 31 » « بدعت » خوانند . و حيلتهاست كه مقصود به آن دفع حيلت « تضعيف » و « تحليل » « 32 » است و احكام اين عقده و استوار كردن آن بر دل ، آن را « كلام » گويند ، و كسى كه بدان قيام نمايد وى را « متكلم » ، و او در مقابلهء « مبتدع » است . و مقصد او دفع مبتدع است از تحليل اين عقده از دلهاى عوام . و باشد كه « متكلم » را به نام « موحّد » مخصوص گردانند از آن روى كه به كلام خود مفهوم لفظ « توحيد » را بر دل عوام نگاه دارد تا عقدهء آن گشاده نشود . و سوم موحد است به معنى آن كه جز يك فاعل را مشاهده نكرد ، اگرچه مىبيند چيزهاى بسيار ، چه حق چنان كه هست او را منكشف شد ، چه فاعل در حقيقت جز يكى نيست ، و حقيقت چنان كه هست وى را روشن گشت . نه آن كه دل خود را تكليف كرد كه مفهوم لفظ حقيقت را اعتقاد كند ، چه آن مرتبهء عوام و « متكلمان » است ، زيرا كه « متكلم » در اعتقاد مفارق عامى نيست ، بلكه در صنعت تلفيق كلام ، « 33 » كه حيلتهاى « مبتدعان » در تحليل اين عقده بدان دفع كند . و چهارم موحد است به معنى آن كه در مشاهدهء او جز يكى حاضر نيست ، پس همه را از آن روى نبيند كه بسيار است ، بلكه از آن روى كه يكى است ، و آن عالىتر مرتبه است در توحيد . و اوّل چون پوست بالاى جوز است ، و دوم چون پوست فرودين ، و سوم چون مغز ، و چهارم چون روغنى كه از مغز بيرون آرند . و چنان كه در پوست بالايين خيرى نيست ، بلكه اگر بخورى تلخ است ، و اگر درون او بينى زشت است ، و اگر هيزم سازى آتش را بميراند و دود بسيار انگيزد ، و اگر در خانه [ 316 ] بگذارى جاى تنگ كند . پس نشايد مگر آن را كه مدتى بر جوز براى صيانت بگذارى ، پس بيرون اندازى . پس همچنين توحيد به مجرد زبان [ بى تصديق به دل ] بىفايده ، بسيار زيان ، نكوهيده ظاهر و باطن

--> ( 27 ) عقده ، معتقد ، آن چه دل بدان اعتقاد دارد . ( 28 ) انفساح ، گشادگى . ( 29 ) حيلت ، فن . ( 30 ) گشادن ، بازكردن عقده ، از ميان بردن آن . ( 31 ) آن حيلتها را . ( 32 ) تحليل ، گشادن ، باز كردن عقده . ( 33 ) بلكه در صنعت تلفيق كلام مفارق اوست .